داستان طنز سوال سخت استاد !!!

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!! 

لطفا نظر بده !!!

یادته 20 سال پیش؟ ( داستان واقعا باحال !)

 

زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست، ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود...

 

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید...

 

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد : "چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟"

 

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید : هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟

 

زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد ا گفت: "آره یادمه..."

 

شوهرش به سختی‌ گفت:

 

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟

 

_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست...)

 

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

 

_آره اونم یادمه...

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم.....

نه قانونی است و نه منطقی! ( داستان جالب )

 

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما

واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غیراین صورت نمیتوانستم یک استاد باشم.دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم ازشما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم در غیر

اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.

استاد قبول کرد ودانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد ومجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.بعد از مدتی استاد با بهترینشاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید.

 

 وشاگردش بلافاصله جواب داد:قربان شما 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست.همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست.

واین حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد

نه قانونی است و نه منطقی!



( لطفا نظر گلت رو هم يادداشت كن )

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم!!! ( بخونينا )

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج نشستم؟

 

( بقيه در ادامه )

ادامه نوشته

لهجه غلیظ اسکاتلندی! ( داستان خيلي خنده داره! )

 

بونو، خواننده گروه موسیقی یوتو، علاوه بر فعالیتهای انسان دوستانه به داشتن اعتماد به نفسی بیش از حد متعارف مشهور است.

در یکی از کنسرتهایش در گلاسکوی اسکاتلند، بونو از همه تماشاچیان خواست که سکوت محض برقرار کنند.سپس در حالیکه در سکوت کامل سالن دستهایش را با ریتمی آرام ولی پیوسته به هم می کوفت،در میکروفن خطاب به تماشاچیان گفت: "هربار که من دستهایم را به هم می کوبم، کودکی در افریقا می‌میرد".

از ردیف جلوی تماشاچیان، صدایی با لهجه غلیظ اسکاتلندی سکوت را شکست: "خوب دست نزن پدر سگ!


( نظرت كووووووووووووووو ؟ )

عمل قلب!!! ( جالبــــــــــــه )

دختر: می دونی فردا عمل قلب دارم ؟

پسر: آره عزیز دلم . . .

دختر: منتظرم میمونی ؟

پسر رویش را به سمت پنجره اطاق دختر بر میگرداند تا دختر اشکی که از گونه اش بر زمین میچکد را نبیند و گفت ، منتظرت میمونم عشقم . .

دختر: خیلی دوستت دارم . .

... پسر: عاشقتم عزیزم . .

.

.

بعد از عمل سختی که دختر داشت و بعد از چندین ساعت بیهوشی کم کم داشت ، به هوش می آمد ، به آرامی چشم باز .....


( بقيه در ادامه )

ادامه نوشته

طنز خنده دار دعاي مستجاب و شناختن بانوان!!!( عاليـــــــــــــه )

 

يک بنده خدايی ، نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:

 

خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

 

ناگاه،صدای  فرشته رحمت و اجابت دعا  از عرش اعلى بگوش رسيد

 

كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟

 

مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:.....( ادامه مطلب )

ادامه نوشته

ضدحال يعني اين ( قابل توجه پسرها )

 

دختر جوانی از مکزیک برای یک ماموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد پس از دوماه  نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون :

 

" لورای عزیزم متاسفانه دیکر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدم وباید بگویم که در این مدت ده بار به تو خیانت کرده ام ومی دانم که نه تو ونه من شایسته ی این وضع نیستیم. من راببخش وعکسی که به تو داده بودم برایم بفرست  باعشق :روبرت "

( بقيه رو هم بخون عاليه ) 

ادامه نوشته

شماره داخلی را اشتباه گرفته ای!!!

 

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس

گرفت و فریاد زد:

 

«یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

 

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می ‌زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر

اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی

با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت:

«خوبه» و سریع گوشی را گذاشت!

( نظر هم بده )

داستان جالب پسر باهوش (خيـــــــــــــــــــــــلي جالبه )

زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه در جشن تولد ۵ سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :

 من دقیقا یک سال دیگه میمیرم ، مادرم ۱۸ ماه بعد از من میمیره و پدرم یک سال بعد از مرگ مادرم میمیره !!

 

دنباله ی داستان را در ادامه مطلب دنبال کنید…

ادامه نوشته

دردودل نوزاد شش ماهه

 

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

 

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

( ادامه يادت نره )

ادامه نوشته

داستان جالب هديه اي براي مادر!!!!!!!!!!!!

چهاربرادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدمهای موفقی شدند.

چند سال بعد، بعد از شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی که برای مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد فرستادن صحبت کردن.

اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ...

دومی گفت: من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.

سومی گفت: من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره...

چهارمی گفت: همه تون می دونید که مادر چه قدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و...........

ادامه نوشته

داستان كوتاه و جالب فوتبال در بهشت! (حتما بخونين)

دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى سهيل و اميد دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.

 

 هنگامى که سهيل در بستر مرگ بود، اميد هر روز به دیدار او میرفت.

 

 یک روز اميد گفت:

( به جون خودم خيــــــــــــــــــــــــــلي جالبه حتما بخون )

ادامه نوشته

داستان طنز شنل قرمزي!!!

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :

 عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده . هرچی اسمس  هم براش میزنم

 باز جواب نمیده . آنلاین هم نشده چند روزه . نگرانشم .

 چندتا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره .

 شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم .

( نميخواي بقيه رو بخوني؟) 

ادامه نوشته

داستان طنز آسانسور!!!( خيــــــــــــلي جالبـــــــــــــه )

 

روزی، یک پدر با پسرش وارد یک مرکز تجاری می شوند. پسر متوجه دو دیوار براق نقره ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره به هم چسبیدند، از پدر می پرسد: این چیست ؟

( ادامه يادت نره )

ادامه نوشته

دو تا داستان باحال!!!

داستان سرکاری عشق به همسر

 مرد چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود ، بیشتر وقت ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مىکرد و کمى هوشیار مىشد اما در تمام این مدت همسرش هر روز در کنار بسترش بود.

 یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از زن خواست که نزدیکتر بیاید. زن صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود.

( بقيه در ادامه )

ادامه نوشته

داستان جالب معرفت ايراني ها!!!!!!!!!

در لوس آنجلس آمریکا ، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌ دار نمی‌شد . او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود ، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند . بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد !

 

 

 

روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار ، هنگامیکه قناد خواست پول بدهد ، آرایشگر ماجرا را به او گفت . فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود .

( ادامه رو بخون )

ادامه نوشته

داستان بامزه صندوق دار و بچه هاي زرنگ

 

سه تا رفیق با هم میرن رستوران ولی بدون یه قرون پول …

 هر کدومشون یه جایی میشینن و یه دل سیر غذا میخورن …

 خلاصه اولی میره پای صندوق و میگه : ممنون غذای خوبی بود این بقیه پول مارو بدین بریم …

 صندوقدار : کدوم بقیه آقا ؟ شما که پولی پرداخت نکردی ؟!؟!؟!

 میگه یعنی چی آقا خودت گفتی الان خرد ندارم بعد از صرف غذا بهتون میدم !!!

 خلاصه از اون اصرار از این انکار که دومی پا میشه و رو به صندوقدار میگه : آقا راست میگن دیگه ، منم شاهدم وقتی من میزمو حساب کردم ایشون هم حضور داشتن و یادمه که بهش گفتین بقیه پولتونو بعدا میدم …

 صندوقداره از کوره درمیره و میگه : شما چی میگی آقا ؟؟؟ شما هم حساب نکردی !!!!!

 بحث داشت بالا میگرفت که دیدن سومی نشسته وسط سالن و هی میزنه توی سرش ؛ ملت جمع شدن دورش و گفتن چی شده ؟

 گفت : با این اوضاع حتما میخواد بگه منم پول ندادم …

( تو كه داستان به اين قشنگي رو خوندي نميخواي نظر بدي؟؟؟ )

داستان آموزنده ( برادران مهربان)

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .

 

شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌

 

درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند.

 

بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.

(ادامه يادت نره)

ادامه نوشته

داستان آموزنده پند كشيش

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:

نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت:

بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده

هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.

( ادامه يادت نره )

ادامه نوشته

داستان‌های طنز از زبان مرحوم آیت‌الله مجتهدی تهرانی

 

*ریش‌تراشی

 

 جوانی همیشه ریشش را با تیغ می‌تراشید. وقتی علت این کار را از او پرسیدند گفت: «مادرم می‌گوید پسرم! اگر تو ریش بگذاری مردم فکر می‌کنند سنت زیاد است. آن وقت می‌گویند حتماً مادرش هم پیر است. پس بهتر است قید ریشت را بزنی!»

( ادامه رو هم بخون )

ادامه نوشته

چشمتون روز بد نبينه!

 

چشمتون روز بد نبینه . چند وقت پیش تو بیمارستان بودیم که یه پسر جوونی رو با عجله آوردن تو اورژانس . از یکی از همراهاش پرسیدم که چی شده ؟ داستان چی بوده ؟

 

اونم گفت که آقا این جوون عاشق یه دختری شده بود و خیلی اینو میخواست . دختره هم اینو خیلی میخواست و قرار بود با هم ازدواج کنن . حتی قرار مدار عروسیشونم گذاشته بودن . که یهو دختره زد زیر همه چیو با یه پسر دیگه ای گذاشت رفت .

 

این بیچاره هم تا اینو شنید حالش اصلا یه جور دیگه ای شد. پا شد رفت ۱۰۰ccبه خودش بنزین تزریق کرد و حالو روزش شد این ، حالا بگذریم پسره که تو اغما بود بعده دو هفته به هوش اومد .

 ( نميخواي ادامه رو هم بخوني؟)

ادامه نوشته

تصادف يك آقا و يك خانم!!!

 

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف ناجوري می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

 

 وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم بر میگرده میگه:

 

 

- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! 

ادامه نوشته

داستان طنز  پرروبازي!


یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار

مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟

کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار

مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟

کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !

( بقيه در ادامه)

ادامه نوشته

پدر زرنگ (حتما بخوني )


یه روزی یه پدری به پسرش میگه: پسرم تو نمیخوای زن بگیری؟ پسره گفت نه بابا جون زن میخوام چیکار؟ پدر میگه اگه دختر بیل گیتس باشه چی؟ پسره خوشحال میشه و قبول میکنه پدر، پیش بیل گیتس میره و میگه ببینم تو نمیخوای دخترت و شوهر بدی؟ بیل گیتس میگه معلومه که نه! پدر میگه اگه معاون رییس جمهور باشه چی؟ بیل گیتس خوشحال میشه و قبول میکنه پدر، پیش رییس جمهور میره و میپرسه ببینم شما معاون نمیخوای؟ رییس جمهور درخواست پدر رو رد میکنه و پدر میپرسه اگه داماد بیل گیتس باشه چطور؟!!!!!!!!!

اوضاع ايروني ها در آن دنيا ( حتما بخونين )

 

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟

 

ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون!

 

به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! 

( ادامه يادت نره )

ادامه نوشته

داستان بقيه پولت


یک شب نصرت رحمانی وارد کافه نادری شد و به اخوان ثالث گفت : من همین حالا سی تومن پول احتیاج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزی ات را جای دیگری حواله کند. نصرت رحمانی رفت و بعد از مدتی بر گشت و بیست تومان پول و یک خودکار به اخوان داد . اخوان گفت این پول چیه ؟....

 

 

 

 

 

تو که پول نداشتی . نصرت رحمانی گفت : از دم در ؛ پالتوی تو رو ورداشتم بردم پنجاه تومن فروختم . چون بیش از سی تومن لازم نداشتم ؛ بگیر ؛ این بیست تومن هم بقیه پولت ! ضمنا، این خودکار هم توی پالتوت بود

داستان طنز

آخرت ضایع شدن يك پسر(داستان طنز جالب،نخونی از دستت رفته:D)

اوایل ترم بود. صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه. چون عجله داشتم بجای ۵۰۰۰ تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون. سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از دخترای آس و خوشگل کلاس جلو نشسته یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه*شو حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد…

(ادامه رو دنبال كن)

ادامه نوشته