داستان كوتاه و جالب فوتبال در بهشت! (حتما بخونين)
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى سهيل و اميد دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.
هنگامى که سهيل در بستر مرگ بود، اميد هر روز به دیدار او میرفت.
یک روز اميد گفت:
«سهيل جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه.»
سهيل گفت:
«اميدجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»
چند روز بعد سهيل از دنیا رفت.
یک شب، نیمه هاى شب، اميد با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: اميد، اميد….
اميد گفت: کیه؟
- منم، سهيل.
- توسهيل نیستى، سهيل مرده!
- باور کن من خود سهيلم...
-تو الان کجایی؟
سهيل گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
اميد گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
سهيل گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمیهایمان که مردهاند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمیشویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمیبیند.
اميد گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمیدیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
سهيل گفت:
مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته..........
سلام ♥♥♥ !